تبليغاتX
رسول خدا
 

آخرین نوشته های وبلاگ

براي رسيدن به مرتبه ی « عبد اللهی » می بايست رسول اکرم را که انسانِ کامل اسلام است و قرآن جلوه ای از اوست و او قرآن صامت می باشد الگوی عبوديت قرار داد

کلیک کنید یک دستگاه گوشی نوکیا 7373 به بهترین وبلاگ فارسی کلیک کنید
کلیک کنید سفارشات حضرت رسول (ص) کلیک کنید
کلیک کنید دو تا تولد کلیک کنید
کلیک کنید شكست مقدمه ي پيروزي کلیک کنید
کلیک کنید پيامبر امي کلیک کنید
کلیک کنید هر چند دير شده بود ولي با خدا آشتي كرد کلیک کنید
کلیک کنید یه اتفاق خوب کلیک کنید
کلیک کنید اختتامیه جشنواره الکترونیکی پیامبر اعظم (ص) کلیک کنید
کلیک کنید میلاد جلوه ی ذات الهی کلیک کنید
کلیک کنید شخصيت عرفانی و اخلاقی پيامبر (ص) کلیک کنید



                        پيامبر امي

 

با سلام

كساني كه مايلند متن كتاب الكترونيكي " پيامبر امي " را در اينترنت مطالعه كنند مي توانند به لينك زير مراجعه كنند .

 *** پيامبر امي ***

 

نوشته شده توسط عاشق در بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 11:27
                        هر چند دير شده بود ولي با خدا آشتي كرد

 

هر چند دير شده بود ولي با خدا آشتي كرد

 

          دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز ، تنها دو روز خط نخورده مانده بود .

        پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد ، داد زد و بد و بيراه گفت . خدا سكوت كرد .جيغ كشيد و جار و جنجال راه انداخت . خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت . خدا سكوت كرد . به  پر وپاي فرشته ها و انسان پيچيد ، خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد .

          دلش  گرفت و گريست و به سجاده افتاد . خدا سكوتش را شكست وگفت : عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت . تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي . تنها يك روز ديگر باقي است . بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن .

         لا به لاي هق هقش گفت : اما با يك روز . . . ! با يك روز چه كار مي توان كرد . . . ؟

         خدا گفت : آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به كارش نمي آيد . وآنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و  گفت : حالا برو و زندگي كن .

         او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد . اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود . مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد . قدري ايستاد . . . بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد . بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم . آن وقت شروع به دويدن كرد . زندگي را به سر و رويش پاشيد . زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجدآمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود . مي تواند بال بزند . مي تواند پا روي خورشيد بگذارد . مي تواند . . .

          او در آن يك روز ، آسمان خراشي بنا نكرد . زميني را مالك نشد . مقامي را به دست نياورد اما . . .

           اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد . روي چمن خوابيد . كفش دوزكي را تماشا كرد . سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آن ها كه او را نمي شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد . او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد . لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد ، عبور كرد و تمام شد .

         او همان يك روز زندگي كرد ، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود !

                  هنوز هم دير نشده . . . .

نوشته شده توسط عاشق در بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 10:49